از اونجایی که کسی ما رو به یلدا بازی دعوت نکرد ( البته غیر از خرزو خان)،خودمون تصمیم گرفتیم که این کار رو بکنیم. این بلدابازی ما متفاوت از بقیه است. ما دوتا از ناگفته های کودکی خودمون رو گفتیم بعلاوه یه خاطره مشترک ( البته بماند که ما خاطرات مشترک زیادی داریم )
زهرا س :
۱. بچه که بودم به اتفاق خواهرم و ... زنگ می زدیم خونه مردم و با حالت مضطربانه ای می گفتم: " الو... الو... ببخشید! مامانم اونجاست؟! " طرف که خیلی دلش برای ما می سوخت بر می گشت و می گفت: " نه عزیزم...! تو کی هستی؟! " من هم با خوشحالی تمام می گفتم: " منم هاچ زنبور عسل !!! " اونجا بود که هر چی فحش بلد بودند نثارمون می کردند.
زهرا ب :
۲. بچه که بودم فکر می کردم وقتی آدم ها می میرند، دوباره زنده می شند ولی این دفعه نه به صورت آدم، بلکه به صورت موجودات دیگه ای ــ اغلب به شکل حیوونا و از میون اونها به صورت مورچه! ــ به این دنیا بر می گردند، برای همین همیشه مواظب بودم یه وقتی مورچه ها رو له نکنم... تازه براشون نون خشک و خرده قند و پنیر ( تحت تاثیر تام و جری ) می ریختم.
زهرا س :
۳ . تو مدرسه همیشه استعدادامون رو کور می کردند. یادمه یه بار برای نشون دادن یه ابتکار جدید به بچه ها یه قوطی کبریت از آزمایشگاه مدرسه کش رفتم. بعد که وارد کلاس شدیم داشتم این ابتکار رو به بچه ها یاد می دادم که معلم تاریخمون وارد شد. تا کلاس سر و سامون بگیره به اصرار بچه ها یه باره دیگه این کا رو انجام دادم. در همون حین معلم مون فهمید ولی هیچی نگفت. زنگ تفریح که خورد دیدم از پشت بلندگو می گند: " خانوم زهرا س به دفتر " دفتر رفتن همانا و دو روز اخراج از مدرسه و تعهد گرفتن از والدین همانا...
زهرا ب :
۴. کلاس اول دبستان به مدرسه هدایت نامی نزدیک خونمون می رفتم. از اونجایی که بچه های کلاسمون اغلب مثبت بودند و خلاف ملاف تو کارشون نبود، زنگ های تفریح همیشه از فتوحاتشون در زدن زنگ خونه مردم و فرار کردنشون صحبت می کردند. منم که کنجاو شده بودم و می خواشتم ببینم این کار چه مزه ای می ده، یه روز تصمیم گرفتم زنگ در یه خونه ای رو بزنم و فرار کنم. مثل این شاسکولا زنگ در یه خونه که توی کوچه خودمون بود رو زدم.از شانس بدم همسایه رو به رویی اون خونه منو دید و گفت: " بچه مردم آزاری نکن! " منم از ترسم مثل ... دودیم و سریع رفتم به سمت خونمون !
زهرا س و زهرا ب :
۵. پیش دانشگاهی که بودیم بعد از یه مراسم خوشگذرانی مخفیانه ــ البته با آگاهی یکی از معلمهامون ــ تصمیم گرفتیم برای یادگاری چند تا عکس بندازیم. از اونجایی که ما هیچ کدوم از کارامون مثل آدمیزاد نیست عکس انداختنون هم غیر آدمیزادی بود به همین دلیل یه بنده خدایی رو مامور کردیم کشیک بده تا مشاور بسیار بسیار مهربانمون ( خ. ص ) ما رو نبینه. اون مامور بیچاره هم که محو دیدن حرکات عجیب غریب ما شده بود به جای کشیک دادن بیشتر تو کف کارامون مونده بود. گذشت تا اینکه بچه ها یه دفعه گفتند خ. ص اومد. من هم ( زهرا س ) که از شانس بدم اون روز عینکم رو نبرده بودم و تقریبا جایی رو نمی دیدم بلند بلند داد می زدم:"زهرا ( زهرا ب ) بیا الکی ما دو تا زبان بخونیم " دریغ از اینکه خ. ص رو به روی ما بود و تا اونجاکه تونست سرما هشت نفر بی نوا داد زد.
و اما ...
کم کم داریم به امتحانات ترم نزدیک می شیم، بنا براین توی این مدت برای اینکه حوصلتون سر نره یه فکری براتون کردیم اونم اینه که یک باره دیگه وبلاگمون رو از اول بخونید و لذت ببرید و نظر بدید...
از شوخی گذشته، این وبلاگ برای مدت تقریبا یک ماه تعطیل می شود... گر چه می دونیم این یک ماه دوری همتون رو اذیت می کنه و باعث افسردگی مفرطتون می شه...
ان شا الله بعد از امتحانات... فقط برامون دعا کنید که یه عالمه درس نخونده داریم...