تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ... - ناد عـــلیـاً مـظهـرالعـجـایـب

                    

                                یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد
                                 چون نگریم من که یـک عـالم "پدر" گم کرده‌ام

     كنار عمه الهه نشسته بودم و اینباکس موبايلم رو زير و رو مي‌كردم... رسيدم به اولين اس‌ام‌اس كه آخرين اس‌ام‌اس شما بود. حوالي ظهر همون روز لعنتي بود، اس‌ام‌اس زدم بپرسم شام مياد خونه، گفتيد نه، اما فقط گفتيد شام نمياد نه اين‌كه ديگه براي هميشه نميايد... اس‌ام‌اس رو بلند خوندم، بغضمون تركيد. عمه گفت: ديدي زهرا، واقعاً ديگه نيومد...
    اصلاً كل ِ هفته پيش وزنه‌ي روي دلم بيشتر از هر موقع ِ ديگه سنگيني مي‌كرد، شايد از رسيدن امروز هراس داشتم، آره همين‌طوره. وقتي بچه‌ها رو مي‌بينم كه دارند با چه ذوق و شوقي براي باباهاشون كادو مي‌خرند، دلم هوايي مي‌شه، خب چي كار كنم، دست خودم نيست، بابا جان حق بده، تحملش خيلي سخته...
     ياد حرف‌هاي يكي افتادم كه به مامانش مي‌گفت: مامان مي‌خواي براي بابات چي بخري؟ بعد يه دفعه گفت: آخ مامان تو كه بابا نداري... تو عالم خودش غرق بود، حتماً به اين فكر مي‌كرد كه خودش چي بخره، حواسشم نبود كه من كنارش نشستم، بغضم رو قورت دادم... مثل اكثر وقت‌ها...
       بابا جان درسته كه امسال مثل هميشه نميايد خونه ولي ما حواسمون هست، هديه‌ها رو مي‌سپاريم به فرشته‌ها تا برسونند به دستتون، اميدوارم كه برسند...

"بابای مهربونم روزت مبارك."

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:11 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت