تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ... - دلم مي‌خواست...

 

 

دلم می‌خواست سقف معبد هستی فرو می‌ريخت
پلیدی‌ها و زشتی‌ها به زیر خاک
می‌ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می‌کرد
 
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می‌کرد

بهشت عشق می‌خندید

به روی آسمان آبی آرام
 
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می‌کردند

به روی بام‌ها ناقوس آزادی صدا می‌کرد

مگو این ‌آرزو خام است
 
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی‌پاشد

 وگر این آسمان در هم نمی‌ریزد

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

 

«بهاران گرامي باد.»

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:37 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت