ابوعلی محمد بن محمد البلعمی، وزیر سامانیان، به فرمان ابوصالح منصور بن نوح سامانی، تاریخ الرسل و الملوک امام محمد جریر طبری را در سال ۳۵۲ هجری قمری از عربی به فارسی برگردانده است. ابوعلی محمد بلعمی، دومین وزیر از خاندان بلعمیان از افاضل عصر خود بوده است.
تاریخ بلعمی نثری روان و ساده دارد و از فصاحت و سلاست برخوردار است. لغات و عبارات تازی آن از مقدمه شاهنامه بیشتر است و سجع و موازنه و مترادفات در آن کمتر وجود دارد.
این کتاب، قدیمی ترین کتاب جامعی است که از زبان فارسی به این زمان رسیده است. قطعه ای از تاریخ بلعمی را که از کتاب نثر پارسی در آیینه تاریخ برگزیده شده پیش چشم شماست. کتاب را استاد دکتر علی اصغر خبره زاده تدارک دیده اند و انتشارات آموزش انقلاب اسلامی از زیر چاپ خارج ساخته است.
ذکر کنیزک به پارسی
کسری هر سالی سه خصی را بفرستادی، یکی به روم و یکی به خزران و یکی به ترکستان، تا از بهر وی کنیزک می آوردندی. کسری صفت آن کنیزکان را بنوشتی از سر تا به پای. فرمودی که بدین صفت خواهم آن کنیزک که او را این صفت باشد؛ تو را بدید باید کردن. آن خصی برفتی. اگر کنیزک بدان صفت بدیدی، بخریدی. اگر آزاد و اگر بنده، و اگر درویش و اگر توانگر یا دختر ملکی، هر که بودی، بیاوردندی تا کسری او را به زنی کردی.
و رسم ملوک عجم که پیش از پرویز بودند، از وقت نوشروان باز، همچنین بود، و اصل این صفت آن بود که منذر که او را «ابن ماءالسماء» خواندندی که ملک عرب بود از قبل انوشروان، او به شام شد و شام را غارت کرد و ملک شام حارث بن ابی شمر غسانی بود، او را بکشت. و در سرای او کنیزکی یافت از ملکزادگان، و به دست او به بندگی افتاده بود. اندر همه عجم و روم زنی ازو نیکوروی تر نبود. و منذر آن کنیزک را به انوشروان فرستاد و صفت او به تازی بنوشت و ترجمه آن صفت را به پارسی کرد از بهر انوشروان، و نوشروان صفت وی بشنید و خوش آمدش و سخت جایگیر بود و بموقع بود.
نوشروان صفت آن کنیزک نوشت و به خزانه اندر نهاد، هر گه که نوشروان کنیزکی طلب خواستی کردن، خصیان فرستادی و آن نسخه به ایشان دادی تا بدان صفت کنیزک آوردندی. و این رسم بماند و هرمز چنین کردی. و صفت کنیزک به پارسی چنین بود که کنیزکی راست خلقت، تمام بالا، نه دراز و نه کوتاه، سفید روی و بناگوش، همه تن به ناخن پا سفید، سفیدی گونه او به سرخی زده، و غالب به گونه ماه و آفتاب، ابروان طاق چون کمان و میان دو ابرو گشاده و چشمی فراخ، سیاهی سیاه و سفیدی سفید، مژگان سیاه و دراز و کَش، بینی بلند و باریک، روی نه دراز و نه سخت گرد، موی سیاه و دراز و کَش، سرش میانه، نه بزرگ و نه خُرد، گردن نه دراز و نه کوتاه که گوشواره بر کتف زند، بری پهن و گرد، پستانی کوچک و گرد و سخت، سر کتف ها بازوان معتدل، و جای دست آورنجن فربه، انگشتان دست باریک، نه دراز و نه کوتاه، و شکم با سر راست، دو گونه از پس پشت بلندتر و میانه باریک، جای گردنبند بر گردن باریک، رانها فربه و آکنده و زانوها گرد و ساقها ستبر، شِتالَنگ های پای خُرد و گرد، و انگشتان پای خُرد و گرد، چون رَوَد کاهل بود از فربهی، فرمانبرداری که جز خداوند خود را فرمان نبرد؛ هرگز سختی ندیده، و به عزّ و جاه برآمده، شرمگین و با خرد و با مردمی و به نسبت از سوی پدر پاک و از جانب مادر کریم، اگر نسب او نگری به از روی، و اگر به رویش نگری به از نسب، و اگر به خِلقتش نگری به از خُلق؛ با شرف و بزرگی، به کار کردن حریص، به دست پرهیزگار، و حریص به پختن و شستن و دوختن و نهادن و برگرفتن، و به زبان خاموش و کم سخن، و خوب سخن، و چون سخن گوید خوش سخن و خوش خوی و خوش زبان و خوش آواز باشد، اگر آهنگ او کنی آهنگِ تو کند، و اگر ازو دور شوی از تو دور شود، و اگر با وی بباشی رویش و چشمهاش سرخ شود از آرزوی تو.

پس انوشروان این صفتها در خزانه نهاده بود تا کنیزکی بدین صفت بخرد، و این نسخه به تازی نوشته بود و به دست زید بن عدی بود. پس روزی کسری خواست که کنیزکی بدین صفت بخرد و نسخه کرد مر زید را، فرموده بود به پارسی نوشتن. پس زید بن عدی مر کسری را گفت: « من در جهان کس ندانم و ندیدم بدین صفت، مگر دختر نعمان بن منذر، نام او حدیقه و به پارسی بستان باشد و روی آن دختر چون بستانی است». و او دانست که دختر بدین صفت نیست ولیکن او را یقین بود که کسری هرگز آن دختر را نبیند که او دروغزن شود، و هرگز نعمان آن دختر را به زنی به کسری ندهد، که عرب هیچ دختر هرگز به عجم ندهد.
پس کسری را دل به دختر نعمان میل کرد و زید بن عدی را گفت نامه بنویس به نعمان تا آن دختر را با خادمان سوی من فرستد.
پس خادم را گفت، چون سوی نعمان روی، نامه بدو ده و تو به روم رو. تا بازآیی، او برگ دختر ساخته باشد و تو او را با خویشتن بیاوری... خصی برفت و نامه بداد. نعمان جواب داد که دختران عرب سیاهروی باشند و بی ادب، و خدمت ملوک را نشایند. و در جواب نامه الطاف نوشت و خصی را گفت: ملک را بگوی که این دختر را نه چنان یافتم که شایسته ملک بود. و اندر نامه نوشت:
ان فی مها العراق لمندوحة لملک عن سواد اهل العرب. و این سخنی لطیف و نیکوست... و معنی سخنان نعمان آن باشد که : ملک را به عراق اندر، چندان فراخ چشمان هستند که او را به سیاهان عرب حاجت نیست. زید این معنی به ترجمه بگردانید و مها ماده گاوان باشند و سودان مهتران. و چنان باز نمود که ایدون همی گوید که ماده گاوان عجم ملک را چندان هستند که مهترزادگان عرب او را به کار نیاید.
پس زید گفت که نعمان بی ادب است و فضول شده است، تا چه اندر سر دارد. و من دانستم که او دختر را ندهد. کسری را خشم آمد و سوگند خورد که نعمان از ولایت عرب معزول کنم، و ملک عرب کس دیگر را دهم، و نعمان را بکشم یا به خدمت خویش خوانم. و اگر نیاید، به ستم بیارمش... و چون پرویز بر نعمان خشم گرفت، ایاس را بخواند و او را سپاه بسیار از عرب و عجم داد و گفت: برو و ملک حیره را بگیر و آنجا بنشین و نعمان را گردن ببند و بفرست.
چون نعمان این خبر بشنید، از پیش ایاس بگریخت با عیالان و اهل بیت و زنان خویش، و اسب و سلاح و آنچه داشت و آن دختر به مردی سپرد، نام او هانی بن مسعود، از بنی شیبان به بادیه اندر و اندر آن قبیله ازو بزرگتر مردی نبود... گفت: این عیال و خواسته و فرزند به زنهار آوردم پیش تو. و اندر سلاح خانه او، چهارصد پاره جوشن بود و در اصطبل او چهارصد اسب تازی و خواسته بسیار از هر گونه جمله به هانی بن مسعود سپرد و خود با زنش جریده برفت و به قبیله خویش شد به طی. و او را به طی، دستگاه بسیار بود؛ به زنهار ایشان شد. ایشان او را نپذیرفتند، از بیم کسری. و نعمان در کار خود متحیر بماند و ندانست که کجا رود. زنش گفت :«برخیز و به در کسری شو، از وی عذر خواه، و تو گناهی نکرده ای که او تو را بکشد،پس اگر بکشد، بهتر بود ازین ذل و خواری که از هر کسی همی بینی.» نعمان گفت: « راست می گویی،» برخاست و به درگاه کسری شد و دانست که کار او زید بن عدی پیش کسری تباه کرده است. پس چون پیش کسری آمد، زمین بوسه داد و آفرین کرد و عذرها خواست و کسری را گفت: « این غلام، یعنی زید، نامه به تو جز آن ترجمه کرده است که نوشته بودم و دروغ گفت بر من...»
کسری فرمود تا نعمان را باز داشتند سه روز، و روز چهارم در پای پیلان انداختند. حدیقه، دختر نعمان، چون این خبر بشنید دلتنگ و غمگین شد. و نعمان و فرزندانش همه ترسا شده بودند و دین عرب را رها کرده بودند. پس چون حدیقه بشنید پدرش را بکشتند، برخاست و به صومعه هند شد. و هند دختر منذز بزرگ بود، آن که او را «ابن ماء السماء» خواندندی و ترسا شده بود و صومعه ای کرده بود و هم آنجا عبادت همی کرد تا به ترسایی بمرد. و امروز آن صومعه را دیر هند خوانند.