آغاز كارنامه شاهنامه : از گردآوريده ابومنصور المعمري دستور ابومنصور عبدالرزاق عبدالله فرخ.
اول ايدون گويد درين نامه كه تا جهان بود مردم گرد دانش گشتهاند و سخن را بزرگ داشته و نيكوترين يادگاري سخن دانستهاند چه اندرين جهان مردم به دانش بزرگوارتر و مايهدارتر. و چون مردم بدانست كز وي چيزي نماند پايدار، بدان كوشد تا نام او بماند و نشان او گسسته نشود، چو: آباداني و جايها استوار كردن ودليري و شوخي و جان سپردن و دانائي بيرون آوردن مردمان را به ساختن كارهاي نوآئين، چون شاه هندوان كه"كليله و دمنه" و" شاناق" و"رام ورامين" بيرون آورد، و مأمون پسر هارونالرشيد منش پادشاهان وهمت مهتران داشت. يكروز با فرزانگان نشسته بود گفت: "مردم بايد كه تا اندرين جهان باشند و توانائي دارند بكوشند تا ازو يادگاری بود تا پس از مرگ او نامش زنده بود."
عبدالله پسر مقفع كه دبير او بود گفتش كه ازكسري انوشيروان چيزي مانده است كه از هيچ پادشاه نمانده است. مأمون گفت :چه ماند گفت: نامه ای از هندوستان بياورد، آنكه برزويه طبيب از هندوي به پهلوي گردانيده بود، تا نام او زنده شد ميان جهانيان. و پانصد خروار درم هزينه كرد. مأمون آن نامه بخواست و آن نامه بديد، فرمود دبير خويش را تا از زبان پهلوي به زبان تازي گردانيد. پس امیر سعید نصر بن احمد اين سخن بشنيد خوش آمدش دستور خويش را- خواجه بلعمي- بر آن داشت تا از زبان تازي بزبان پارسي گردانيد تا اين نامه به دست مردمان اندر افتاد و هر كسي دست بدو اندر زدند و رودكي را فرمود تا به نظم آورد و كليله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او بدين زنده گشت و اين نامه ازو يادگاري بماند. پس چينيان تصاوير اندر افزودند تا هر كسي را خوش آيد ديدن و خواندن آن.
پس امير ابومنصور عبدالرزاق مردي بود با فر و خويش كام بود و با هنر وبزرگ منش بود، اندر كامروايي و با دستگاهي تمام از پادشاهي. وساز مهتران و انديشه بلند داشت و نژادي بزرگ داشت به گوهر و ازتخم اسپهبدان ايران بود و كار كليله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنيد. خوش آمدش. از روزگار آرزو كرد تا او را نيز يادگاري بود اندرين جهان.
پس دستور خويش ابومنصور المعمري را بفرمود تا خداوندان كتب را از دهقانان و فرزانگان و جهانديدگان از شهرها بياورد.
و چاكر او ابومنصور المعمري بفرمان او نامه كرد و كس فرستاد به شهرهاي خراسان و هشياران ازآنجا بياورد و چون: سیاح پسر خراساني ازهري و چون يزدانداد پسر شاپور از سيستان و چون ماهوي خورشيد پسر بهرام از نشابور و چون شادان پسر برزين از طوس. و هر چهارشان گرد كرد و بنشاند به فراز آوردن اين نامههاي شاهان و كارنامههاشان و زندگاني هر يكي در روزگار داد و بيداد و آشوب و جنگ و آيين، از كي نخستين- كه اندر جهان او بود كه آيين مردمي آورد و مردمان از جانوران پديد آورد- تا يزدگرد شهريار- كه آخر ملوك عجم بود- اندر ماه محرم و سال بر سيصد و چهل و شش از هجرت بهترين عالم محمد مصطفي صلي الله عليه و سلم. و اين را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرين نگاه كنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و كارو ساز پادشاهي و نهاد و رفتارايشان و آيينهاي نيكو و داد و داوري وراي وراندن كار و سپاه آراستن و رزم كردن و شهر گشادن و كين خواستن و شبيخون كردن و آزرم داشتن و خواستاري كردن.اين همه را بدين نامه اندر بيابند. پس اين نامه شاهان گرد آوردند و گزارش كردند. و اندرين چيزهاست كه به گفتار مر خواننده را بزرگ آيد و هر كسي دارند تا ازو فايده گيرند. و چيزها اندرين نامه بيابند كه سهمگين نمايد و اين نيكوست چون مغز او بداني و ترا درست گردد و دلپذير آيد، چون: دستبرد ارش و چون همان سنگ كجا آفريدون بپاي بازداشت و چون ماران كه از دوش ضحاك برآمدند اين همه درست آيد به نزديك دانايان و بخردان به معني. و آنكه دشمن دانش بود اين را زشت گرداند. و اندر جهان شگفتي فراوانست. چنان چون پيغامبر ما صليالله عليه و سلم فرمود
:" حدثوا عن بني اسرائيل ولا حرج "،گفت: هر چه از بنياسرائيل گويند همه بشنويد كه بوده است. و دروغ نيست. پس دانايان كه نامه خواهند ساختن ايدون سزد كه هفت چيز به جاي آورند مرنامه را:
يكي بنياد نامه. يكي فر نامه. سديگر هنر نامه. چهارم نام خداوند نامه. پنجم مايه و اندازه سخن پيوستن. ششم نشاندادن از دانش آن كس كه نامه از بهر اوست. هفتم درهاي هر سخني نگاهداشتن.
و خواندن اين نامه دانستن كارهاي شاهانست و بخشش كردن گروهي از ورزيدن كار اين جهان. و سود اين نامه هر كسي را هست و رامش جهانست. و انده گسار انده گنانست. و چاره درماندگانست. و اين نامه و كار شاهان از بهر دو چيز خوانند: يكي از بهر كاركرد و رفتار و آيين شاهان تا بدانند و در كدخدايي با هر كس بتوانند ساختن؛ و ديگر كه اندرو داستانهاست كه هم به گوش و هم به کوشش خوش آيد كه اندرو چيزهاي نيكو و با دانش هست همچون: پاداش نيكي و پادافراه بدي و تندي و نرمي و درشتي و آهستگي و شوخي و پرهيز و اندر شدن و بيرون شدن و پند و اندرز و خشم و خشنودي و شگفتي كار جهان. و مردم اندرين نامه اين همه كه ياد كرديم بدانند و بيابند.
اكنون ياد كنيم از كار شاهان و داستان ايشان از آغاز كار:
آغاز داستان- هر كجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوي جهان از كران تا كران اين زمين را ببخشيدند و به هفت بهر كردند و هر بهري را يكي كشور خواندند نخستين را ارزه خواندند. دوم را سوت خواندند. سوم را فرددفش خواندند. چهارم را ويددفش خواندند. پنجم را ووربرست خواندند. ششم را وورجرست خواندند. هفتم را كه ميان جهانست خنرسبا می خواندند و خنرس بامي اينست كه ما بدو اندريم و شاهان او را ايرانشهر خواندندي و گوشه را امست خوانند و آن چين و ماچين است و هندوستان و بربرو روم و خزر وروس و سقلاب و سمندر و برطاس . آنكه بيرون ازوست سكنه خواندند و آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاورخواندند و شام و يمن را مازندران خواندند و عراق و كوهستان را سورستان خواندند و ايرانشهر از رود آمويست تا رود مصر و اين كشورهاي ديگر پيرامون این دو. و ازين هفت كشور ايرانشهر بزرگوارتر است بهر هنري . و آنكه از سوي باخترست چينيان دارند و آنكه از سوي راست اوست هندوان دارند و آنكه از سوي چپ اوست تركان دارند و ديگر خزريان دارند و آنكه از راستر بربريان دارند و از چپ روم خاوريان و مازندريان دارند و مصر گويند از مازندرانست و اين ديگر همه ايران زمين است از بهرآنكه ايران بيشتر اينست كه ياد كرديم.
و بدانكه اندر آغاز اين كتاب مردم فراوان سخن گويند و ما ياد كنيم گفتار هر گروهي تا دانسته شود آنرا كه خواهد برسد .و آن راهي كه خوشتر آيدش بر آن برود. و اندر نامه پسر مقفع و حمزه اصفهاني و مانندگان ايدون شنيديم كه از گاه آدم صفي صلوات الله و سلامه عليه فراز تا بدين گاه كه آغاز اين نامه كردند ،پنج هزار و هفتصد سالست و نخستين مردي كه اندر زمين پديد آمد آدم بود و همچنين از محمد جهم برمكي مرا خبر آمد و از زادوي شاهوي و از نامه بهرام اصفهاني همچنين آمد، و از نامه ساسانيان موسي، عيسي خسروي و از هشام قاسم اصفهاني ،و از نامه پادشاهان پارس و از گنج خانه مأمون، و از بهرامشاه مردانشان كرماني ،و از فرخان موبدان موبد يزدگرد شهريار، و از رامين كه بنده يزدگرد شهريار بود آگاهي همچنين آمد، و از فرود ايشان به دویست سال برسد که یاد کنیم از گاه ادم باز چندست و ایشان بدين گفتار گرد آمدند كه ما ياد خواهيم كردن. و اين نامه را هر چه گزارش كنيم از گفتار دهقانان بايد آورد كه اين پادشاهي بدست ايشان بود، از كار و رفتار و از نيك و بد و از كم و بيش،ايشان دانند. پس ما را بگفتار ايشان بايد رفت. پس آنچه از ايشان يافتيم از نامهاي ايشان گرد كرديم. و اين دشوار از آن شد كه هر پادشاهي كه درازگردد يا دين پيغامبري به پیغامبری شود و روزگار برآید، بزرگان آن كارفرامش كنند و از نهاد بگردانند و بر فرودي افتد، چنانك جهودان را افتاد ميان آدم و نوح،و از نوح تا موسي همچنين، و از موسي تا عيسي همچنين، و از عيسي تا محمد صليالله عليه و سلم. و اين از بهر آن گفتند كه اين زمين بسيار تهي بوده است از مردمان و چون مردم نبود پادشاهي بكار نيايد چه مهتر به كهتران بود و هر جا كه مردم بود از مهتر چاره نبود، و مهتر بر كهتر از گوهر مردم بايد. چنانك پيامبر مردم هم از مردم بايست.
وهم گويند كه از پس مرگ گيومرث صد و هفتاد و اند سال پادشاهي نبود و جهانيان يله بودند، چون گوسپندان بيشبان در شبانگاهي. تا هوشنگ پيشداد بيامد و چهار بار پادشاهي از ايران بشد و ندانند كه چند روزگذشت از روزگار. و جهودان همي گويند از توريه موسي عليه السلام كه از گاه آدم تا آن روز كه محمد عربي صليالله عليه و سلم از مكه برفت چهار هزار سال بود. و ترسايان از انجيل عيسي همي گويند پنج هزار و پانصد و نود و سه سال بود، و بعضي آدم را كيومرث خوانند.
اينست شمار روزگار گذشته كه ياد كرديم از روزگار ايشان. و ايزد تعالي بداند كه چون بود.
و آغاز پديد آمدن مردم از گيومرث بود، و ايشان كه او را آدم گويند ايدون گويند كه نخست پادشاهي كه بنشست هوشنگ بود و او را پيشداد خواندند كه پيشتر كسي كه آيين داد در ميان مردمان پديد آورد او بود، و ديگر گروه كيان بودند و سديگر اشكانيان بودند و چهارم گروه ساسانيان بودند و اندر ميان گاه پيكارها و داوريها رفت از آشوب كردن با يكديگر و تاختنها و پيشي كردن و برتري جستن، كز پادشاهي ايشان اين كشور بسيار تهي ماندي و بيگانگان اندر آمدندي و بگرفتندي اين پادشاهي چنانك بگاه جمشيد بود و بگاه نوذر بود و بگاه اسكندر بود و مانند اين، پس پيش از آنكه سخن شاهان و كارنامه ايشان ياد كنيم نژاد ابومنصور عبدالرزاق كه اين نامه را به نثر فرمود تا جمع كنند چاكر خويش را ابومنصور المعمري و نژاد او نيز بگوييم كه چون بود و ايشان چه بودند تا آنجا رسيدند :
اولا نسب ابومنصور عبدالرزاق: محمد بن عبدالرزاق بن عبدالله بن فرخ بن ماسه بن مازيار بن كشمهان بن كنارنگ بن خسرو بن بهرام بن آذر گشسب بن گودرز بن داد آفريد بن فرخزاد بن بهرام - كه بگاه خسرو پرويز اسپهبد بود- پسر فرخ بوزرجمهر- كه دستور نوشيروان بود- پسر آذر كلباد- كه بگاه پرويز اسپهسالار بود- پسر برزين-كه بگاه اردشير بابكان سالار بود- پسر بيژن پسر گيو پسر گودرز پسر كشواد. و او را كشوادازآن خواندندي كه از سالاران ايران هيچكس آن آيين نياورد كه او آورد و پهلواني كشورها و مرزباني و بخشش هفت كشور او كرده بود و كژ مردم بود و اين از سه گونه گويند و گودرز بگاه كيخسرو سالار بود -پيران را او كشت كه اسپهبد افراسياب بود- پسر حسس پسر مسوانی پسر آرس بندوي نببره منوچهِر نبيره ايرج و ايرج پسر افريدون و افريدون پسر آبتين و آبتین از فرزندان جمشيد، و پيران پسر ويسه بود و ويسه پسر زادشم بود، پسر كهين بود و زادشم پسر تور و تور پسر افريدون نيز پسرآبتين و آبتين از فرزندان جمشيد.
و نسب ابومنصور المعمري : ابومنصور بن احمد بن عبدالله بن جعفر بن فرخزاد بن پشنگ بن گرانخواربن كنارنگ و کنارنگ پسر سرهنگ پرويز بود و به كارهاي بزرگ او رفتي و آنگه كه خسرو پرويز بدر روم شد كنارنگ پيشرو بود لشكر پرويز را و چون حصار روم بستد و نخستين كسي كه به ديواربرفت و با قيصر درآويخت و او را بگرفت و پيش شاه آورد او بود، و در هنگام ساوه شاه ترك كه بر درهري آمد كنارنگ پيش او شد به جنگ و ساوه شاه را به نيزه بيفگند و لشكر شكسته شد و چون رزم هري بكرد نشابور او را داد و طوس را با خود بدو داده بود، و خسرو او را گفت: گفتی كه تنها هزار مرد زنم؟ گفت: آري گفتهام. خسرو از زندانيان و گنهكاران هزار مرد نيك بگزيد و سليح پوشانيد، ديگر روز آن هزارمرد با كنارنگ به هاموني فرستاد و خسرو از دور همي نگريست، با مهتران سپاه. كنارنگ با ايشان بر آويخت گاه به شمشير و گاه به تير. بهري را بكشت و بهري را بخست و هر باري كه دست افگندي بسيار كس تبه كردي تا سرانجام ستوهي پذيرفتند و بگريختند و كنارنگ پيش شاه شد و نماز برد و آفرين كرد.خسرو طوس بدو داد و از گردان مردي همتاي او بود نام او رقيه او را نيز از خسرو بخواست و با خويشتن به طوس برد. رقيه آن بود كه كنارنگ هزار مرد ازخسروپرويز بخواست رزم تركان را، خسرو گفت : خواهي هزار مرد ببر خواهي رقيه را كه كم رنجتر بود مر ترا. پس هر دوان به طوس شدند با هزار مرد ايراني و رقيه را نيكو همي داشت و با تركان جنگ كردند و پيروز آمدند و به طوس بنشستند و كنارنگ پادشاهي بگرفت و رقيه را نيكو همي داشت. تيراندازي بود كه همتاش نبودي. پس روزي كنارنگ و رقيه هر دو به شكار رفتند با پسران و سرهنگان. كنارنگ گفت: امروز هرشكاري كه كنيم تير بر سر زنيم تا باريك اندازي پديد آيد، هر چه كنارنگ زده بود بر سر تير زده بود، رقيه بر كنارنگ آفرين كرد. روز ديگر كنارنگ بفرمود تا غراره پر كاه بياوردند. كنارنگ اسب برانگيخت و نيزه بزد و آن غراره را بر سر نيزه برآورد و بينداخت، و بگاه يزدگرد شهريار او را بكشتند. و چون عمر بن الخطاب،عبدالله عامر را بفرستاد تا مردم را به دين محمد خواند صليالله عليه و سلم، كنارنگ پسر را پذيره او فرستاد به نشابور. و مردم در كهندز بودند، فرمان نبردند. از وي ياري خواست. ياري كرد تا كار نيكو شد. بعد از آن هزار درم وام خواست، گروگان طلبيد. گفت: گروگان ندارم. گفت: نشابور مرا ده. نشابور بدو داد. چون درم بستد باز داد. عبدالله عامر آن حرب او را داد و كنارنگ به رزم كردن او شد و اين داستان ماند كه گويند طوس از آن فلان است و نشابور بگروگان دارد. و حسن بن علي مروزي از فرزندان او بود، و كنارنگ از سوي مادر ازنسل طوس بود و صد و بيست سال بزيست و هميشه طوس كنارنگيان را بود تا بهنگام عميد طائي كه از دست ايشان بستد و آن مهتري به ديگري دوده افتاد. پس بهنگام ابومنصور عبدالرزاق طوس را بستدند و سزا بسزا رسيد، و نسب اين هر دو كس كه اين كتاب كردند چنين بود كه ياد كرديم.
لغت نامه :
آزرم داشتن : حيا داشتن، شرم داشتن
ارزه : طبق تقسیم ایرانیان کشوری است در مغرب زمین
افتادن : پيش آمدن
امست : استاد دبیر سیاقی مرقوم داشته اند اصلاح وتصحیح این کلمه میسر نشد.
انده گسار : غمگسار، غمخوار
انده گنان : اندوه گينان
اندر ميان گاه : در آن ميان، در آن حيث و بيث
ايدون : اينجا، اينچنين
باختر : (مشرق، بمعني مخالف كنوني)
باريك اندازي : تيراندازي دقيق
بپاي باز داشتن : با پا متوقف ساختن
بخشيدن : تقسيم
بدين گفتار گرد آمدند : در اين گفتار موافقت كردند، هم رأي شدند
برطاس : ناحیه و شهری است پیوسته بخزران
بنياد نامه : موضوع نامه
بيرون آوردن : درآوردن
پادافراه : مجازات، مكافات روز جزا
پديدار كردن : ظاهر كردن
پذيره : استقبال ، پذيرایی
پيشي كردن : جلو افتادن
تخم : نژاد
جان سپردن : فداكاري
خاور : (مغرب، بمعني مخالف كنوني)
خستن : زخمي كردن
خنرس بامی : کشور مرکزی
کتابی به نام سیر الملوک
خويش كام : خودرأي ، مستبد
داوري : فرمانروائي، قضا، منازعت و جدال
دراز گرديدن : طول كشيدن، دوام يافتن
درست گرديدن : موافق آمدن
درهاي سخن : بابهاي سخن
دست اندر زدن : دست رساندن
دستور : وزير (اكنون رئيس روحاني زرتشتيان)
دوده : خاندان
رام : مخترع جنگ
زادوی شاهوی : از مترجمان قدیمی فارسی به عربی و صاحب
ساختن : سازش كردن
ساز مهتران : دم و دستگاه بزرگان
سوت : کشوری است در شرق.
ستوهي : عجز، شكست
سمندر : شهری است در هند که عود از آنجا آورند
سورستان : در عهد ساسانیان به سرزمسن بابل که تیسفون در آن بنا شده می گفته اند
شوخي : گستاخي، دليري، بيباكي
عیسی خسروی : از ناقلان کتب فارسی به عربی
غراره : جوال كاه و غيره
فراز آوردن : فراهم آوردن، گرد آوردن
فرخان : نام او فقط در این مقدمه و نیز مقدمه تاریخ طبری دیده شده است
فرددفش : کشوری است در جنوب شرقی
فرودي : سقوط ، شيب سقوط ، پستي
كارنامه : شرح وقايع جنگ نامه، تاريخ
كار و ساز : كار و لوازم
كژ مردم : لوچ، احول، گشته چشم
كهن دز : قلعهاي در نيشابور، دژ مركزي شهر بطور اعم
كي نخستين : كي، شاه شاهان گويا كيومرث باشد
مازندران : (شام و يمن)
مردانشاه کرمانی : موبد شهر شاپور فارس
محمدبن جهم برمکی : از بستگان مامون خلیفه عباسی و از مترجمان مشهور کتب فارسی به عربی
ووربرست : کشوری است در شمال غربی
وورجرست : کشوری است در شمال شرقی
ویددفش : کشوری است در جنوب غربی
هری : هرات
هشام قاسم اصفهانی : یکی دیگر از ناقلان کتب فارسی
يله : ول، بيبند و بار