تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ... - پنج شنبه تلخ و شیرین در کهریزک

           

زهرا ب :

سال سوم دبیرستان قرار بود با چند نفر از بچه های کلاس، یک روز جمعه به آسایشگاه سالمندان کهریزک برویم، که نشد. برای همین وقتی عصر پنج شنبه ( ۵ اردیبهشت) مادرم پیشنهاد داد به آسایشگاه برویم بدون معطلی پذیرفتم و به همراه چند تن از دوستانش راهی کهریزک شدیم.

 وارد محوطه که می شویم فضای دلچسب و سرسبز آسایشگاه و محوطه خوش ساخت آن در چشممان می نشیند. عده ای از سالمندان روی نیمکت، برخی سوار بر ویلچر و بعضی هم پاهایشان را دراز کرده بودند و گذر عمر را تماشا می کردند. ناخودآگاه به همه سلام می کنیم. کسانی با خوش رویی جوابمان را می دهند و برخی فقط سرشان را تکان می دهند. به پیرمردی که نسبتا از بقیه سرحال تر است سلام می کنم، با شادابی جوابم را می دهد و فی الفور طلب سیگارمی کند و من با تعجب : " شرمنده پدر جان سیگار ندارم". سلام پدربزرگ، سلام حاج آقا، سلام پدر جان و همین طور ادامه پیدا می کند تا به ساختمان بانوان می رسیم.

خانم شیک پوشی که سر و روی مرتبی دارد از زندگی در آسایشگاه و سختی هایش و تنهایی اش صحبت می کند و ما با دقت به حرف هایش گوش می دهیم. در راهروی ورودی آسایشگاه بانوان ده، پانزده نفر نشسته اند و با هم صحبت می کنند و عده ای هم در سکوت مطلق به سر می برند. دوباره سلام علیک ها شروع می شود؛ " سلام مادر جان، خوب هستید؟" ، " سلام دخترم، الحمدلله، شکر، خوش اومدید، عیدتون مبارک و ... "

بالاخره وارد قسمت بانوانی می شویم که وضعیت چندان مناسبی ندارند. مادربزرگ هایی که تمام زندگی شان در تخت آهنی کوچکی که دور آن را نرده فرا گرفته خلاصه می شود. پیرزن هایی که قدشان از یک متر ـ شاید هم کمتر ـ تجاوز نمی کند. آنقدر کوچک شده اند که با بچه ها تفاوتی ندارند. در نگاه اول که وارد اتاقشان می شوم، تصور می کنم که در خواب شیرینی به سر می برند اما همین که کمی جلوتر می روم متوجه صدا و حرکتشان می شوم که مرا دعوت به صحبت می کنند. درد و دل می کنند، از زندگی، از دنیا،از بچه هایشان که دیر به دیر به دیدنشان می آیند و ... . صحنه بسیاردردناکی است. آنقدر دچارخفقان شده ام که می خواهم سریع از آنجا خارج شوم، اما وقتی پیرزنی مرا می خواند و شروع می کند به سوال پیچ کردنم که از کجا اومدی؟ تنها اومدی؟ خونتون کجاست؟ و ... حالت قبلی ام را فراموش می کنم. پیرزنی است به نام "زینب خانوم" عاشق نوشابه، از همسرش که سر او هوو آورده است و او مجبور به ترک خانه شده است،شکایت می کند و کلی هم مرا نصیحت می کند. مادر دیگری که از بی دندانی به زور حرف هایش را متوجه می شوم از من تقاضای بیسکوییت می کند و من مات و مبهوت می گویم " شرمنده مادر جان، الان ندارم، دفعه بعد حتما برایتان می آورم"

از رو به روی اتاقی رد می شوم که مادربزرگی مرا صدا می زند و ابراز خوشحالی می کند از اینکه به دیدنش آمده ام و اصرار می کند که روی تختش بنشینم و تاکید می کند که تمیز است و خودش هم وضو گرفته و آماده است برای نماز شب. پیرزن تر گل ورگلی است که با ذوق و شوق تمام جانمازش را که شامل پنج مهر و بدون اغراق ده تسبیح است نشانم می دهد. در نهایت می گوید " از من خوشتون اومد؟" و ما هم با لبخندی حرفش را تصدیق می کنیم و از اتاق خارج می شویم.

از سالن خارج می شوم، روی صندلی های راهرو که حالا خلوت شده است می نشینم و فکر می کنم به پیرزن هایی که زمانی برای خود برو بیایی داشته اند ، خانوم خانه ای بوده اند و حسابی دور و برشان شلوغ بوده است و تصور این را نمی کرده اند که دست تقدیر آنها را به اینجا بیاورد و ما بقی عمر خود را در تنهایی سپری کنند. غرق در این افکار هستم که متوجه می شوم وقت رفتن است. در همان راهرویی که از آن وارد شدیم پیرزنی را می بینیم که لباس شیکی پوشیده،  ناخن هایش را به دقت لاک زده و نیمه آرایشی هم کرده است . سر صحبت را باز می کنیم ، برایمان می گوید که به خاطر اجاره خانه به اینجا آمده و زمانی برای خودش زندگی خوبی داشته است و پدرش هم ارتشی بوده است. و حالا تنها دلخوشی اش پوشیدن لباس های خوب و رسیدن به خودش است.

قدم زنان از آسایشگاه خارج می شویم و با پیشنهاد یکی از دوستان مبنی بر رفتن به آسایشگاه معلولین جنگ و جوانان مخالفت می کنیم. با خودم می گویم برای امروز دیگر کافی است. براستی فـــــــــردا چه می شود؟

 

نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:0 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت