تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ... - یک روز خوش، با هم در دانشگاه!
  

              

زهرا ب:

امروز بعد از مدت ها زهرا س  اومد دانشگاه پیش من. حوالی ساعت ۱۰ بود که با موبایل آب دیده ام ـ که خودش ماجرایی داره ـ  بهش زنگ زدم، گفت یه ربع دیگه می رسم. من و جمعی از دوستان برای استقبال نشسته بودیم که یه SMS برام اومد. Zahra S : Salam, man nemitunam biyam. sorry حالم گرفته شد که یهو دیدم سر و کله اش پیدا شد و طبق معمول من رو گذاشته بود سره کار.

بعد از جلوس زهرا و اومدن دوستان برای عرض ارادت :)  بهاره   زنگ زد و گفت من دم دانشکده شما هستم. دختر عمه گرام هم به همراه تنی چند از دوستانش به جمع ما پیوستند و همه راهی دانشکده حقوق و علوم سیاسی شدیم. در راه تمام سوژه های تعریف هایم رو به زهرا نشون دادم  و کلی خندیدیم. کمی در دانشکده حقوق از کتابخانه گرفته تا دفتر انجمن علمی علوم سیاسی گشتیم، نماز رو در نمازخانه حقوق اقامه کردیم و سپس به دنبال راهی برای ساکت کردن قار و قور شکم هایمان رفتیم. خدمت آقای آزاد در بوفه دانشکده ادبیات ناهار رو زدیم و یه سری رفتیم انجمن اسلامی و کمی با فاطمه ح گپ زدیم و خندیدیم. زهرا کارهای کلاس زبانش رو انجام داد و در نهایت با خوردن اسپیرال میوه ای دایتی این روز خوش رو به پایان رسو ندیم  و من راهی کلاس شاهنامه شدم و زهرا راهی کلاس زبان.

                                                                                                                والسلام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:52 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت