تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ... - رنگ دگر !

 

رنگارنگ

 

این همه سرخ و سفید 
این همه آبی و سبز
این همه زردو بنفش
این همه رنگ....
که اندازۀ غمهای منست....

و چقدر مسخره است
خنده های ته دل
شادی های شب عید

وچقدر تکراریست
صبح و بیدار شدن
خسته و زار شدن

باز هم خوردن و خواب
خواندن شعر و کتاب


من چقدر دل زده ام!
زینهمه فکر شتاب :
"که برو دیرت شد !!"
گل چه می خواهد ؟ آب!

و چقدر مثل من است ،
آفتاب سر ظهر
سوختن با تر وخشک
عطش تشنگی و....
باز کوبیدن مشت

مشت بر هرچه که هست
مشت بر آب و درخت

مشت برباد که باد
آمد و پنجره را
مشت کوبید و شکست

مشت بر خاطره ها
مشت بر حرف دروغ

آه ! من بیزارم
از خیابان شلوغ

و چقدر رنگ شب است
حس تنهایی من
که چنین تاریک است
این همه راه؛ولی
راه من باریک است

حس تنهایی من
مثل تنهایی من
به خدا نزدیک است

من فقط منتظر حادثه ام
تو بیایی از در

همه چیزم را باز
بزنی رنگ دگر
...

فریبا شش بلوکی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:59 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت