وقتي مي خواهم برايش از كتاب كوچك دعاي روزهاي رمضان بگويم كه سحرگاه يكي از روزهاي خوب 9 سالگي ام برايم خريده بودي، ناخودآگاه اشك از چشمانم سرازير مي شود. سر سجاده نماز نشسته ایم. اولين سحر از رمضان 1430 است و دومين رمضاني كه تنهايمان گذاشته اي. رمضان گذشته به غايت سخت گذشت برما. اشتباه فكر كرده بودم كه شايد امسال به سختي پارسال نباشد.
برايش تعريف مي كنم كه هر سحر برايم دعاي روز را همراه با معني آن مي خواندي، اعراب مي گذاشتي براي بعضي كلمات كه وقتي مي خواهم آن را سر صف مدرسه بخوانم تپق نزنم. احساس خوبي داشتم از اينكه مي توام سليس و روان دعاها را بخوانم. سبز بود آن روزهايمان، سبز ِ سبز.
به ناگاه تمام سحرهاي سال هاي پیش از ذهنم مي گذرد و خاطرات خوبشان آرامم مي كنم. اشك هايم را پاك مي كند و با هم دعا مي كنيم. گرچه مطمئنيم كه مهمان خوبان هستي و اين ماييم كه محتاج دعاي شماييم...
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:10 توسط زهرا. ب زهرا. س
|
|
لينك ثابت