مهتابیترین شامگاه...
همین امشب است پدر
اما جای تو خالیست در عطر آب و عطسههای انار
جای تو خالیست در گوشهی حیاط خانه صندلی خاطره
پس آن همه پسین پونه نشین را
نی زنی کجاست
تا از گذرگاه ماه و گریه و آهو بگذرد؟
پس تو کجایی پدر؟
امشب منم
اولاد خوابگزار بابونه و خیزران
مه هق هق پنهانم
از پشتهی یکی شبتاب مرده
به هر هفت آسمان بلند رسیده است
هی آرمیده چشم به راه من
بی تو بادام بنان پروانه پوش
از غروب خوانی تیهو
مست نخواهد شد
دیگر به چنگ بریده نمیآید این بغض بیقرار
دیگر به شرح سینه نمیزند این هفت بند سربه دار
دیگر به عطر آب نمیآید این عطسهی انار
دیگر به خواب شکسته نمیآید این ای وای ای ولا
حالا ... پیجوی جایی از آن خلوت خستهام
تا غیبت بارانهای بعدی از تو را
پیالهای ... که دریاش مگر
هی آرمیدهی هزار خیال خاکستر
دنبالهی دلتنگ ترین مویه های مرا
هق هق هزار پاییز تشنه نیز تحمل نخواهد کرد
مهتابیترین شامگاه...
همین امشب است پدر
سید علی صالحی