بالاخره آمدی. خوشحال و سرمست بود. برایم تعریف می کرد، نه می نوشت. شادی اش پیدا بود از پس کلمات. دعا کرده بودیم زیاد. برآورده کردی اش، به بهترین صورت. همانی که برای من آرامش محض بود. حالا برای او. گریسته بودید با هم. به افسوس نبودنت. اما هستی. محسوس، کاملاً. حتی آن شب هم شنیدم صدایت را. حس کردم حضورت را و بوسه ات بر پیشانی ام! دعا کن او و من را...
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:30 توسط زهرا. ب زهرا. س
|
|
لينك ثابت

نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار
چه بهاری که ز دلها ببرد صبر و قرار
ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد
بوستان جنت و می کوثر و طوبیست چنار
کار می ساز که بیمی نتوان رفت به باغ
مست رو سوی چمن تات کند باغ نثار
بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمن
نپسندند که او مست بود ما هشیار
باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشت
گل صد برگ برون رست ز پیرامن خار
چربدستی فلک بین تو که بیخامه و رنگ
کرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار
دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقی
سر تو سبز و دلت شاد و تنت بیآزار
انوري ابيوردي
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:19 توسط زهرا. ب زهرا. س
|
|
لينك ثابت