
نقاشی: فیروزه گلمحمدي
دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبهها
يك دل شكسته ديد
ناگهان
توي سينهاش پرندهاي تپيد
چيزي از كنار چشمهاي خستهاش
قطره قطره بيصدا چكيد
رفتگر براي كفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تكههاي آن دل شكسته را
به خانه برد
سالهاست
توي اين محله با طلوع آفتاب
پشت هر دري
يك گل شقايق است
چون كه مرد رفتگر
سالهاست
عاشق است
پينوشت: از كتاب چاي با طعم خدا
طعم شیرین قهوه لاته وانیلی با هوای سرد در هم میآمیزند و شور این عشق بازی در لابه لای قدم های تند عابران شیک پوش، دلم را میلرزاند. حایلهای آبی و زشت ساخت و ساز میدان داندس، مدتی است به خاطرات پیوسته. از کنار کتاب فروشی ایندیگو میگذرم. دردی مثل تیر از پیشانیم میگذرد. حسرت آرزوهای بر باد رفته بر دلم مینشیند. آرزوی خوردن یک قهوه با او پشت میز صندلیهای چوبی. دیدن چهره آرامش در حین مطالعه. بارها و بارها آمدن و آوردنش را در ذهنم تصویر کرده بودم همانطور که صدها بار رفتن و بغل کردنش را. ذهن و روحش را آسوده میخواستم اما نه اینگونه....