تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ...



چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟

به هنگام نیت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم

مگر موج دریا ز دریا کجاست
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم ؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم ؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم ؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم

بیایید تا عین عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم به از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه ؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گل ها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»

زنده‌یاد قيصر امين‌پور

پي‌نوشت: در اين روزها و شب‌هاي مالآمال از مهرباني خدا، قيصر شعر ايران و پدر بنده را نيز فراموش نکیند.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:45 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت


                                                                                                                 صفحه اول قرآن؛ خط بابا       

تقویم جیبی‌ام بيست و پنج شهريور را نشان مي‌دهد. روزی که جلال‌الدّين شد زهرا. شما بیش‌تر پسر دوست داشتيد ولي من دختر بودم. حكايت دختر بودن من و جوي‌هاي پهن خيابان هدايت را همه مي‌دانند. هميشه خندان از آن روزها ياد مي‌كرديد. روزهايي كه من خوشبخت بودم مثل همين دويست و بيست و هشت روز پيش. اما من از همان روز اول جاي خودم را خوب باز كردم و شدم زهرای بابا." در روزهاي كودكي‌ام باران مي‌بارد؛ روي شيشه‌هاي امروز." 
 از امروز وارد دهه سوم زندگي‌ام مي‌شوم، كه كاش نمي‌شدم... حيف كه نمي‌توان با تقدير جنگید." از حال من مپرس كه بسيار خسته‌ام." اين چند وقت را تماماً با خاطراتمان زندگي كرده‌ايم. امروز را هم با خاطره پارسال مي‌گذرانم."ايوان تهي است و باغ از ياد مسافر سرشار." شب كه به خانه آمدم چراغ‌ها خاموش بود. با خودم گفتم چقدر زود خوابيديد. همين كه از در ِ راهرو تو آمدم از اتاق بيرون آمديد و بغلم كرديد و بيست سالگي‌ام را تبريك گفتيد. با اين‌كه حسابي در مهماني خانه دوستم خورده بودم براي اين‌كه ناراحتتان نكنم باز هم از كيكي كه خريده بوديد خوردم و كلي باهم گفتيم و خنديديم. خوش بوديم، به بهانه‌اي كوچك. "شايد يكي از ميان ما، شب كوچكي از نخستين شادماني را به ياد آورد... شايد! "
اميدوارم عادت كردن به روزهاي بعد از بیست و يك سالگی زیاد طول نکشد. "ای کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود." 
      
 *يك تكه از آسمان را خوب حفظ كرديم
 كه وقتي تو نبودي، بتوانيم از حفظ بخوانيم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:40 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

                     

ــ در سفر به کوی تو راه بسیار نزدیک است؛ كه فاصله، تنها خواستن است: چراكه اين تو نيستي كه از آفريدگان رخ پوشيده‌اي؛ اين كارنامه‌ي آنان است كه در برابرشان حجابي شده است!

ــ در گذشته چنين بوده است و در آينده هم جز اين نخواهد بود كه: فرشته‌اي بزرگوار كارهاي زشت ما را نزدت فراز مي‌آورد؛ بي‌آن‌كه اين همه، تو را دمي از لطف باز دارد! اين تويي كه با اين همه بدي كه از ما مي‌بيني، ما را از چهار سو و شش جهت مشمول نعمت‌هاي فراگيرت خواسته‌اي و با هديه‌هاي بي‌شمار، بندگان گناهكار را وامدار فضل خود ساخته‌اي!

ــ اي ذات پاك وارسته! اين چه بردباري ِ شگرفي‌ست كه هميشه بوده و همچنان هست؟! اين چه بزرگواري و شكوهي‌ست كه آن را كرانه‌اي نيست و نبوده است؟! نه آغازش را سرآغازي‌ست و نه تكرارش را پاياني! از نام‌هاي مقدس‌ات بگويم، يا شكوه ويژگي‌هاي ستايش برانگيزت را يادآور شوم، يا سازندگي‌ها و كارهاي ارجمندت را ياد كنم؟!

پي‌نوشت: فرازهايي از دعاي ابوحمزه ثمالي، ترجمه عبدالمجيد معاديخواه.                             

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:0 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

 

   هنوز هم به سرعت جواب سؤال‌هايمان را مي‌دهي؛ به اندازه چند شب. حتي احتياج به بيان كردن هم نيست. همين كه از ذهنمان بگذرد به خواب ما يا ديگران می‌آيي و جواب را في‌الفور، بدون كم و كاست مي‌دهي. پشتمان به نبودنت هم گرم است. ظاهراً نيستي ولي گويا بيش از قبل با مايي. همين چند روز پيش بود، با خودم فكر مي‌كردم كاش يك جوري مي‌فهماندي‌مان كه فرشته‌ها كارشان را خوب انجام مي‌دهند يا نه؟ دوستي خوابت را ديد و گفت: به او گفته‌اي اين بسته‌ها و پاكت‌هايي كه براي من مي‌فرستيد را خودم كه باز نمي‌كنم، خدا باز مي‌كند و بين همه ما تقسيم مي‌كند. دلم لرزيد.  
     مي‌داني ماه رمضان خيلي سخت مي‌گذرد. سحرها كش مي‌آيند و  شب‌ها با بغض نبودنت افطار مي‌كنيم. گاهي اوقات اگر لبخندي هم مي‌زنيم به ياد خنده‌هاي پارسال است. چقدر مي‌خنديديم به مجري تلويزيون كه بند كرده بود به يكي از شاعران جوان و هر روز اسمي از او مي‌آورد. به سبزي خوردن‌هايي كه ظرف چند دقيقه تمام مي‌شدند، به ميوه‌هايي كه مي‌گفتيد براي مريض است. دكتر گفته بود بايد غذا كم بخوريد در عوض ميوه و سبزي زياد! چقدر خوش بوديم.
     دلتنگي‌مان زياد است. صبر هم مي‌كنيم اما گاهي طاقت صبرمان طاق مي‌شود. براي گذر از اين روزهاي سخت دعاي‌مان كن.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:13 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورنده‌ي لــقـمـه‌هاي  راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

 مولوي  

ــ مثنوی افشاری با صدای استاد محمدرضا شجریان
ــ "ربنا" با صداي استاد محمدرضا شجريان

پي‌نوشتهست در غنچه‌ي لب بسته‌ي اين مـاه نهان
              گلسـتاني كه نسيمش نفس رحـمـان است

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:2 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت


ــ
پرسيدند كه «بهار جوان‌مردان چیست؟» گفت «آن‌که بی‌دل شوند».

ــ گفت:‌ نماز كردن و روزه داشتن كار عابدان بود،‌ اما آفت از دل جدا كردن كار مردان بود.

ــ  گفت: «غایت مردان سه است: اول آن‌که خود را [چنان] دانی که خدای تو را داند، و چنین کس کم بینم؛ دوم آن‌كه تو باشي و وي باشد؛‌ و سيوم آن‌كه همه او باشد تو نباشي.»

ــ پرسيدند كه «هر کرا هستی خدای بر دل غالب آمده باشد نشانی وی چه باشد؟» ‌[گفت] «از فرق تا قدم وی همه به هستی خدای اقرار کنند، و پايش [و چشمش در] شستن و رفتن و دیدن تا آن بادی که از بینی وی بیرون آید گوید که «الله»،‌ چنان‌كه مجنون، به هر كه برسيدي گفتي «لیلی»، اگر بر زمين رسيدي و اگر بر دريا يا به ديوار، به مردم و كاه و گوسپند، به جايي كه گفتي «انا لـيلـي و  لـيلـي انا».

پی‌نوشت: المنتخب من كتاب نور العلوم،‌ شيخ ابوالحسن خرقاني

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:0 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

طبقه دوم خانه با مامان مشغول نظافت و تميزكاري هستيم. انگار قرار است مهمان برايمان بيايد. يك دفعه صداي بابا را مي‌شنويم كه شاد و شنگول از در راهرو  وارد خانه مي‌شود. با سهام به سمت راهرو مي‌دويم و بابا را روي دست‌هايمان بلند مي‌كنيم. مثل قهرمان‌هايي كه به خانه برگشته‌اند. بابا با ما خوش و بش مي‌كند و مي‌گويد بياييد بنشينيد تا برايتان تعريف كنم كه چرا من برگشتم. خانه‌ي خودمان است اما چيدمان وسايل فرق دارد. بابا گوشه اتاق روي يك مبل تك نفره كرم رنگ مي‌نشيند و ما همه دور تا دور او روي زمين. با لبخند هميشگي‌اش شروع به حرف زدن مي‌كند. بلند و رسا مثل همان وقت‌هايي كه قرار بود سخنراني كند و شب قبلش در خانه براي ما نطقش را مي‌خواند. مي‌گويد: وقتي خدا تصميم گرفت كه من برگردم ملائك ديگر كاره‌اي نبودند. خدا اراده كرد و من برگشتم. كلي توضيح مي‌دهد كه چه طور برگشته است. با تمام وجود حرف‌هايش را گوش مي‌دهم و تك‌تك كلمات را حفظ مي‌كنم. بابا ادامه مي‌دهد: در سوره يوسف آيه ـــ آمده است كه عده‌اي از بندگان خدا... سر و صدا مي‌شود و آيه‌اي را كه بابا گفت نمي‌فهمم. يك‌دفعه مي‌پرم. خواب در خواب است انگار. حس مي‌كنم كه كمال هم اين خواب را ديده است. در عالم خواب بلند مي‌شوم و به كمال زنگ مي‌زنم. خوابم را تا جايي كه ديده‌ام تعريف مي‌كنم  و مي‌گويم تو بقيه‌اش را نديده‌اي، ‌كه مي‌گويد نه!
و اين بار واقعاً با صداي سهام از خواب بلند مي‌شوم. حسرت مي‌خورم كه چرا آيه به يادم نماند. چرا يادم نيست كه بابا چطور برگشت، چرا يك دل سير با بابا درد و دل نكردم و  هزار چراي ديگر... كاش اين خواب واقعي بود، كاش!

پي‌نوشت: كاش در كنج عدم بي‌دردسر مي‌سوختم...

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 18:20 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

 

گر خداوند چشم در چشمت نهد و گويد:
فرمانت دهم تا زنده‌اي  به شادي در اين جهان سر كني...
چه خواهي كرد؟
 
 
پي‌نوشت: ازكتاب يادداشت‌های مرد فرزانه؛ ريچارد باخ
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 13:0 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت