تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ...

مرا از آن چه که بیرون شهر صحرایی‌ست
قرین دوست به هر جا که هست خوش جایی‌ست

کسی که روی تو دیدست از او عجب دارم
که باز در همه عمرش سر تماشایی‌ست

امید وصل مدار و خیال دوست مبند
گرت به خویشتن از ذکر دوست پروایی‌ست


چو بر ولایت دل دست یافت لشکر عشق
به دست باش که هر بامداد یغمایی‌ست


به بوی زلف تو با باد عیش‌ها دارم
اگر چه عیب کنندم که بادپیمایی‌ست


فراغ صحبت دیوانگان کجا باشد
تو را که هر خم مویی کمند دانایی‌ست


ز دست عشق تو هر جا که می‌روم دستی
نهاده بر سر و خاری شکسته در پایی‌ست

هزار سرو به معنی به قامتت نرسد
و گر چه سرو به صورت بلندبالایی‌ست


تو را که گفت که حلوا دهم به دست رقیب
به دست خویشتنم زهر ده که حلوایی‌ست 


نه خاص در سر من عشق در جهان آمد 
که هر سری که تو بینی رهین سودایی‌است


تو را ملامت سعدی حلال کی باشد
که بر کناری و او در میان دریایی‌ست

پي‌نوشت:
اين همان غزلي است كه وعده‌اش را داده بودم.
بيت آخر را  بابا با خط خوش در تكه كاغذي نوشته بودند.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:30 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

                                     

مــن از شــوق لـبخـند تو، لـبخـندزنان
چـه ســرودها کـه نخـواندم
چـه فـخـرها کـه به نـرگــس نـفروخـتم!

« رفیق مهربان من بیست و یک سالگی‌ات مبارک. »

ارادتمند: زهرا. ب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:2 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

          

ــ تازه چند وقتي است كه ياس‌هاي خانه جان گرفته‌اند تا بتوانيم مشتي از آن‌ها را برايت بياوريم، گرچه نه آن‌قدر كه وقتي خودت بودي... يكي از گلدان‌ها خشك شد و ما بقي هم ديگر دوست ندارند مثل سابق به ما گل بدهند، چون تو نيستي كه هر شب به آن‌ها آب بدهي و هر روز صبح آن‌ها بچيني. ياس‌ها هم با ما قهر كرده‌اند...

ــ  دو روز پيش خبر بازنشستگي اجباريِ دكتر شفيعي* را شنيدم...خرواري از روزهاي خوش بر سرم خراب شد... ياد سه‌شنبه‌هايي افتادم كه مرا به دانشگاه مي‌بردي و گوشزد مي‌كردي كه كلاس‌هاي دكتر شفيعي را از دست نده دختر جان... هميشه به توصيه شما برنامه‌ام را طوري تنظيم مي‌كردم كه سه‌شنبه‌هايم خالي باشد... يادت مي‌آيد هميشه دوست داشتي براي يك‌بار هم كه شده با من بيايي سر كلاس، قرار بود ترم پيش كه من با استاد منطق‌الطير داشتم بيايي ولي... گرچه روز اولي كه رفتم شما هم بودي چند ميز آن طرف‌تر... حضورت را حس كردم،‌ كاملاً.

ــ گيج شده‌ام... اصلا يك جورايي در اين روزهاي شلوغ خالي از همه چيز گم شده‌ام؛ آن‌قدر كه خسته‌ام از همه چيز و همه كس. بي‌حوصله‌ام. روزها زود شب مي‌شوند و شب‌ها به سختي روز. بعضي اوقات حساب روزها از دستم مي‌رود ولي خوب مي‌فهمم صد و نود و سه روز نبودنت را!

* به گفته دوست عزيزي كه براي بنده ثقه است خبر بازنشستگی دکتر شفیعی شایعه‌ای بیش نیست كه براي لرزاندن تن ما دانشجويان خلق شده است!  سن بازنشستگي ۷۰ سال است كه در حال حاضر دكتر شفيعي ۶۹ ساله هستند. للّه الحمد و له الشكر .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:33 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

 
   
 
گمان كرديم چراغ‌هاي حقير شهرمان
زيباتر از
ستارگان آسمان شب‌هاي اجدادمان است!
و شايد
همين گمان واهي بود
كه آسمان شهرمان را اين چنين خالي از ستارگان كرد...
                                     
 
    پي‌نوشت: نوشته‌ای در دفتري قديمي كه نمي‌دانيم از كيست!


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:0 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

سگ اصحاب كهف گريست و گفت: من هشتمين آن هفت نفرم. با من اين‌گونه رفتار نكنيد... آيا كتاب خدا را نخوانده‌ايد؟ آيا نمي‌دانيد پروردگار از من چگونه به نيكي ياد مي‌كند؟
هزار سال پيش از اين، خوي سگي‌ام را كشتم و پليدي‌ام را شستم. امروز از غارم بيرون آمدم كه بگويم چگونه سگي مي‌تواند بدل شود،‌ اما ديدم كه چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است...!

پي‌نوشت: از كتاب من هشتمين آن هفت نفرم.

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:6 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

  كتاب التفهيم لاوائل صناعة التنجيم تأليف دانشمند مشهور قرن چهارم و پنجم هجري، ابوريحان محمدبن احمد بيروني خوارزمي (۳۶۲ ـ ۴۴۰) است . التفهيم از قديم‌ترين كتب نجومي است كه در سال ۴۲۰ هجري تأليف شده است و علاوه بر نجوم در هندسه، حساب و هيئت نيز كتاب معتبري است. انشاي اين كتاب بسيار ساده و زيباست و از باب اصطلاحات فارسي نجومي و رياضي ارزش بسيار دارد.  اين كتاب با مقدمه و تصحيح استاد جلال همايي به طبع رسيده است

     سده چيست؟ ـ  آبان روز است از بهمن ماه، و آن دهم روز بود، و اندر شبش كه ميان روز دهم است و ميان روز يازدهم، آتش‌ها زنند به گوْز۱ و بادام، و گرد بر گرد آن شراب خورند و لهو شادي كنند.و نيز گروهي از آن بگذرند تا به سوزادنيدن جانوران، و اما سبب نامش چنان است كه تا نوروز، پنجاه روز است و پنجاه شب، و نيز گفتند كه اندرين روز از فرزندان پدر نخستين، صد تمام شدند۲ و اما سبب آتش كردن و برداشتن، آنست كه بيور اسب، توزيع كرده بود بر مملكت خويش دو مرد، هر روزي، تا مغزشان بر آن دو ريش۳ نهادندي كه بر كتف‌ها او برآمده بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:19 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت