یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد
چون نگریم من که یـک عـالم "پدر" گم کردهام
كنار عمه الهه نشسته بودم و اینباکس موبايلم رو زير و رو ميكردم... رسيدم به اولين اساماس كه آخرين اساماس شما بود. حوالي ظهر همون روز لعنتي بود، اساماس زدم بپرسم شام مياد خونه، گفتيد نه، اما فقط گفتيد شام نمياد نه اينكه ديگه براي هميشه نميايد... اساماس رو بلند خوندم، بغضمون تركيد. عمه گفت: ديدي زهرا، واقعاً ديگه نيومد...
اصلاً كل ِ هفته پيش وزنهي روي دلم بيشتر از هر موقع ِ ديگه سنگيني ميكرد، شايد از رسيدن امروز هراس داشتم، آره همينطوره. وقتي بچهها رو ميبينم كه دارند با چه ذوق و شوقي براي باباهاشون كادو ميخرند، دلم هوايي ميشه، خب چي كار كنم، دست خودم نيست، بابا جان حق بده، تحملش خيلي سخته...
ياد حرفهاي يكي افتادم كه به مامانش ميگفت: مامان ميخواي براي بابات چي بخري؟ بعد يه دفعه گفت: آخ مامان تو كه بابا نداري... تو عالم خودش غرق بود، حتماً به اين فكر ميكرد كه خودش چي بخره، حواسشم نبود كه من كنارش نشستم، بغضم رو قورت دادم... مثل اكثر وقتها...
بابا جان درسته كه امسال مثل هميشه نميايد خونه ولي ما حواسمون هست، هديهها رو ميسپاريم به فرشتهها تا برسونند به دستتون، اميدوارم كه برسند...
"بابای مهربونم روزت مبارك."
ــ وقتي بـچـه بودم شـبـايي كـه خـوابم نميبرد، چـشـمام رو ميبستم و فكر ميكردم كه يه پــرنــدهام و دارم تو آســمــون ميون ابرا پرواز ميكنم.
همينكه حس پــرواز بهم دست ميداد پلكام سنگين ميشد و بعد خوابم ميبرد.
ــ بزرگتر كه شدم اينجور موقــعها به آرزوهاي نزديكم فــكر ميكردم، به اينكه مثلا دوست دارم فردا چه اتفاقايي برام بيفته، بهترين حالت همه چيز رو در روز بعد براي خودم تصور ميكردم و بعد لالا.
ــ اما ديــشــب كه اومـدم بخـوابم، بازم ازون شــبا بود، چـشـمام رو بستم ديدم حـال و حوصله پرواز ندارم، از طرف ديگه آرزوي نزديكي هم ندارم كه بخوام برآورده بشه، يا اصلا برام فرقي نميكنه كه فردا قراره چه اتفاقي بيفته. براي همين تلاش براي خوابيدن بيفايده بود. اما چند لحظه بعد به ذهنم رسيد، شايد تنها آرزويي كه اين شبا ميتونم باهاش بخوابم اينه كه زودتر بابام رو ببينم... حداقل توي خواب.
عجايبالبلدان تأليف ابولمؤيد بلخي ازمتقدمان علماي دوره سامانيان و از شاعران و مورخان و فاضلان مشهور آن زمان است و معاصر نوح بن منصور ساماني(۳۶۶ ـ ۳۸۷). عوفي در لبابالالباب وي را از شاعران زمان ساسانيان ياد كرده و قطعه لطيفي نيز به او نسبت داده است، اما معالاسف آثار او همه به تاراج حادثات رفته و جز نامي از آنها بر جاي نمانده است مگر كتابي ناقص كه نسخه خطي آن در دست و موسوم به عجايبالبلدان است؛ هرچند دستكاريهايي نيز در آن شده است. در اين كتاب از حوادث سالهاي ۵۶۲ و ۶۰۶ در آن سخن رفته، اما بدون شك از تأليفات ابولمؤيد است. گرشاسبنامه كتاب ديگري است كه آن را به ابولمؤيد بلخي نسبت دادهاند و مأخذ گرشاسبنامه اسدي طوسي است. در اينجا با هم قطعاتي از كتاب عجايبالبلدان را ميخوانيم:
آغاز كتاب ــ چنين گويد ابولمطيع بلخي كه در هندوستان درختي است بر سر كوهي در ميان دريا، و ميان آن درخت چهل در خانه است و ده در دكان از سطبري۲ آن درخت، و آن دكانها هميشه پر متاعها و قماشهاست گوناگون، و بر هر متاعي بهاي آن نوشته، تا هر فقيري يا اميري و هركس كه متاعي خواهد بخرد [ داند كه ] هر جنسي بچند، و آنجا هيچ مردم نباشند چنانكه ايشان را ببينند. چون كشتي آنجا رسد بدارند۳ ، و در آن دكانها و خانهها روند ونرخها برخوانند، بها برسنجند وبنهند، و آن متاع بردارند و بروند. و هرگز كس آنجا مردم نديده است. و اگر كسي چيزي برگيرد و بها آنجا ننهد از ميان درخت بيرون نتواند آمدن، و هرچند كه گردند راه بيرون آمدن نيابند، چون متاع را باز بجا نهد يا بهاي آن، راه يابند و بيرون آيند و اين سخت عجب۴ است.
۱.مؤانست: انس دادن، مقابل متوحش داشتن.
۲.سطبري: ضخامت
۳.بدارند: متوقف سازند، بازايستانند
۴.عجب: به جاي عجيب، شگفتيآور