بابا سرزنده و شادابتر از همیشه دو زانو روی زمین نشسته و با بذلهگویی شیرینش که حرکات دست آن را همراهی میکند، مرکز ثقل توجهات همگان شده. به یاد نمیآورم که چی میگوید و اینکه در چه جمعی هستیم ولی هر چه هست به قدری خوشمزه تعریف میکند که لحظه ای چشم از او بر نميدارم. به خاطر ندارم که واقعه یا حادثهای را اینگونه یافته باشم. گویی حواس پنجگانه در حال اغراق واقعیات با بزرگنمایی هزاران برابر باشند. تکتک کلمات را از قبل از اینکه از دهانش بیرون آیند، میدزدم و بر عمق جانم مینشانم. چنان روح را صیقل میدهند و مسرت انگیز هستند که جستجوی کوتاهی در ذهنم آن را بيسابقه میکند...
ياد آن خندههاي سيزده بهدر پارسال بخير، همه خانه بابابزگ ـ طبق روال هر سال ـ جمع بوديم. نُقل مجلس بودي مثل هميشه، مثل همين خواب كمال. تعريف ميكردي، برايمان از خاطراتت ميگفتي و ما در حد انفجار ميخنديديم، وقتي اين پست كمال را خواندم ناخودآگاه ياد پارسال افتادم، الان كه عكسهايش را مرور ميكنم دلم تنـگ ميشود براي تــو، براي ديدن خندههاي از ته دل بابابزرگ، براي دركنار تـو نشستن، با تـو عكس گرفتن و براي همه لحظههاي خوش با تو بودن.