در حال تورق گزيده ديوان خاقاني و كلنجار رفتن با واژههاي ابداعي جناب كزازي بودم، دختر خانم كناريام كه سخت مشغول خواندن ابله بود و رديفي از كتابهاي داستايوفسكي را در بغل داشت ناگهان رو به من با هيجان پرسيد:
ــ وااااااي، شما ادبيات ميخونيد؟
ــ امممم، بله.
ــ واي چه خوب، ميتونم يه سؤال ازتون بپرسم، فريدون مشيري هنوز استاد شماست؟
ــ [با نگاهي سرشار از تعجب] فريدون مشيري؟!؟ حتماً منظورتون دكتر شفيعي كدكنيِ؟
ــ شفيعي! نه نميشناسمش، آخ ببخشيد استاد افشن يداللهي رو ميگم!
ــ [و اينبار با چشماني از حدقه درآمده] استاد؟!؟!؟!؟! استاد كه نيستند شاعرند،يه سري جلسات شعرخواني داشتند كه تموم شد!
كارم چو زلف يار پريشان و درهمست
پشتم به سان ابروى دلدار پرخمست
غم شربتى ز خون دلم نوش كرد و گفت
اين شادى كسى كه در اين دور خرّمست
تنـها دل منـست گـرفـتار در غـمـان
يا خود در اين زمانه دل شادمان كمست
زين سان كه مي دهد دل من داد هر غمى
انصاف ملك عالم عشقش مسلمست
دانى خيال روى تو در چشم من چه گفت
آيا چه جاست اين كه همه روزه با نمست
خواهى چو روز روشن دانى تو حال من
از تيره شب بپرس كه او نيز محرمست
اى كاشكى ميان من اِستى و دلبرم
پيوندى اين چنين كه ميان من و غمست
«روز بزرگداشت شيخ اجل سعدی شیرازی گرامي باد.»
پینوشت: به ياد دوستدار آرامش