تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ...

 

                            

                           آرامگاه خیام 

     

       نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

                                                                   شادی و غمی که در قضا و قدر است

       با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

                                           چــرخ از تو هزار بار بيچـاره تر اســت

 

 

 

       از  آمدنم   نبود   گـردون  را    ســود

                                        وز رفتن  من  جاه  و جلالش  نفزود

       وز هیچ کسی   نيز دو  گوشم  نشنود

                                         کاین  آمدن  و رفتنم  از بهر چه  بود

 

 

 

       خیام اگر ز  باده  مستی   خوش  باش

                                                                  با لاله رخی اگر نشستی   خوش  باش

       چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است

                                             انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 

 

 

 

پی نوشت : به بهانه روز بزرگداشت خیام !

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:9 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

 

 

                               دوست بازیافته، متاسفانه طرح روی جلد نشر ماهی رو پیدا نکردم.

 

"  در گرما گرم زمانه پر آشوب و رویدادهای سرنوشت سازی که به استقرار نظام هیتلری در آلمان انجامید، دو نوجوان هم مدرسه ای زندگی به ظاهر آرام و بی دغدغه ای را می گذرانند. از این دو یکی بهودی و دیگری از یک خاندان برجسته اشرافی است. آشنایی و دوستی ساده دو همشاگردی دوام چندانی نمی یابد و کشمکش های سیاسی و اجتماعی آن دو را کم کم از هم جدا می کند. سرنوشت یکی تبعید و گریز و مهاجرت ناخواسته است در حالی که همه چیز می تواند به ترقی و شهرت دیگری منتهی شود. اما رویداد دردناک و تکان دهنده ای در آخرین سطرهای کتاب همه آنچه را خواننده حدس می زند نقش بر آب می کند. "

 

آنچه خواندید خلاصه ای است از کتاب دوست بازیافته، نوشته فرد اولمن، ترجمه مهدی سحابی، نشر ماهی. آرتور کوستلر  روزنامه نگار هنگری*، معتقد است این کتاب شاهکاری است کوچک از آن جهت که با وجود حجم کمش یکی از دردناک ترین فاجعه های تاریخ بشری را با لحنی زیبا به تصویر کشیده است. وی این کتاب را نه رمان می داند نه نوول، زیرا نه گستردگی رمان را دارد و نه مقطعی بودن نوول را. زبان آهنگین قصه و تصویر های جزئی و دقیق آن نیز از جمله عواملی است که بر زیبایی کتاب می افزاید.

 

پیشنهاد می کنیم اگر سری به  نمایشگاه کتاب زدید حتما این کتاب را از نشر ماهی ابتیاع بفرمایید و یک روز خوش و لذت بخش را با خواندن آن پشت سر بگذارید.

 

*مجارستان امروز بر اساس پیمان صلح تریانون در سال 1920 ایجاد شد که جانشین مملکت بزرگتری محسوب می شود که " پادشاهی و هنگری " نام داشت.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:52 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

 

                

فقط والت دیزنی برای ما شاخ و شونه نکشیده بود که اونم کشید...

 

حالا که بازار انتقاد از فیلم 300 داغه کمپانی والت دیزی چند وقتیه شروع به ساخت فیلمی به نام (شاهزاده ایرانی ) کرده است.این فیلم  بر اساس یک بازی کامپیوتری به نام  ([Prince of Persia) ساخته مي شود و ماجراي شاهزاده ای ایرانی است به همراه پسرش که با داشتن ساعت شنی و خنجری مخصوص عمری ابدی پیدا می کنند و توانایی کنترل زمان را دارند .این دو وسیله گم می شود و ایران به سمت نابودی می رود.

لباسهای همه ی ایرانیان در این فیلم عربی است و ماهاراجه ها هم از شخصیت های ایرانی فیلم هستند...

این فیلم تابستان سال بعد اکران می شود و حتما بازم جنجالی خواهیم داشت، خب این هم نوعی سرگرمی شده که علیه ما فیلم بسازند و ما هم تا مدتی راجع به آن بحث کنیم.

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:31 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

           

زهرا ب :

سال سوم دبیرستان قرار بود با چند نفر از بچه های کلاس، یک روز جمعه به آسایشگاه سالمندان کهریزک برویم، که نشد. برای همین وقتی عصر پنج شنبه ( ۵ اردیبهشت) مادرم پیشنهاد داد به آسایشگاه برویم بدون معطلی پذیرفتم و به همراه چند تن از دوستانش راهی کهریزک شدیم.

 وارد محوطه که می شویم فضای دلچسب و سرسبز آسایشگاه و محوطه خوش ساخت آن در چشممان می نشیند. عده ای از سالمندان روی نیمکت، برخی سوار بر ویلچر و بعضی هم پاهایشان را دراز کرده بودند و گذر عمر را تماشا می کردند. ناخودآگاه به همه سلام می کنیم. کسانی با خوش رویی جوابمان را می دهند و برخی فقط سرشان را تکان می دهند. به پیرمردی که نسبتا از بقیه سرحال تر است سلام می کنم، با شادابی جوابم را می دهد و فی الفور طلب سیگارمی کند و من با تعجب : " شرمنده پدر جان سیگار ندارم". سلام پدربزرگ، سلام حاج آقا، سلام پدر جان و همین طور ادامه پیدا می کند تا به ساختمان بانوان می رسیم.

خانم شیک پوشی که سر و روی مرتبی دارد از زندگی در آسایشگاه و سختی هایش و تنهایی اش صحبت می کند و ما با دقت به حرف هایش گوش می دهیم. در راهروی ورودی آسایشگاه بانوان ده، پانزده نفر نشسته اند و با هم صحبت می کنند و عده ای هم در سکوت مطلق به سر می برند. دوباره سلام علیک ها شروع می شود؛ " سلام مادر جان، خوب هستید؟" ، " سلام دخترم، الحمدلله، شکر، خوش اومدید، عیدتون مبارک و ... "

بالاخره وارد قسمت بانوانی می شویم که وضعیت چندان مناسبی ندارند. مادربزرگ هایی که تمام زندگی شان در تخت آهنی کوچکی که دور آن را نرده فرا گرفته خلاصه می شود. پیرزن هایی که قدشان از یک متر ـ شاید هم کمتر ـ تجاوز نمی کند. آنقدر کوچک شده اند که با بچه ها تفاوتی ندارند. در نگاه اول که وارد اتاقشان می شوم، تصور می کنم که در خواب شیرینی به سر می برند اما همین که کمی جلوتر می روم متوجه صدا و حرکتشان می شوم که مرا دعوت به صحبت می کنند. درد و دل می کنند، از زندگی، از دنیا،از بچه هایشان که دیر به دیر به دیدنشان می آیند و ... . صحنه بسیاردردناکی است. آنقدر دچارخفقان شده ام که می خواهم سریع از آنجا خارج شوم، اما وقتی پیرزنی مرا می خواند و شروع می کند به سوال پیچ کردنم که از کجا اومدی؟ تنها اومدی؟ خونتون کجاست؟ و ... حالت قبلی ام را فراموش می کنم. پیرزنی است به نام "زینب خانوم" عاشق نوشابه، از همسرش که سر او هوو آورده است و او مجبور به ترک خانه شده است،شکایت می کند و کلی هم مرا نصیحت می کند. مادر دیگری که از بی دندانی به زور حرف هایش را متوجه می شوم از من تقاضای بیسکوییت می کند و من مات و مبهوت می گویم " شرمنده مادر جان، الان ندارم، دفعه بعد حتما برایتان می آورم"

از رو به روی اتاقی رد می شوم که مادربزرگی مرا صدا می زند و ابراز خوشحالی می کند از اینکه به دیدنش آمده ام و اصرار می کند که روی تختش بنشینم و تاکید می کند که تمیز است و خودش هم وضو گرفته و آماده است برای نماز شب. پیرزن تر گل ورگلی است که با ذوق و شوق تمام جانمازش را که شامل پنج مهر و بدون اغراق ده تسبیح است نشانم می دهد. در نهایت می گوید " از من خوشتون اومد؟" و ما هم با لبخندی حرفش را تصدیق می کنیم و از اتاق خارج می شویم.

از سالن خارج می شوم، روی صندلی های راهرو که حالا خلوت شده است می نشینم و فکر می کنم به پیرزن هایی که زمانی برای خود برو بیایی داشته اند ، خانوم خانه ای بوده اند و حسابی دور و برشان شلوغ بوده است و تصور این را نمی کرده اند که دست تقدیر آنها را به اینجا بیاورد و ما بقی عمر خود را در تنهایی سپری کنند. غرق در این افکار هستم که متوجه می شوم وقت رفتن است. در همان راهرویی که از آن وارد شدیم پیرزنی را می بینیم که لباس شیکی پوشیده،  ناخن هایش را به دقت لاک زده و نیمه آرایشی هم کرده است . سر صحبت را باز می کنیم ، برایمان می گوید که به خاطر اجاره خانه به اینجا آمده و زمانی برای خودش زندگی خوبی داشته است و پدرش هم ارتشی بوده است. و حالا تنها دلخوشی اش پوشیدن لباس های خوب و رسیدن به خودش است.

قدم زنان از آسایشگاه خارج می شویم و با پیشنهاد یکی از دوستان مبنی بر رفتن به آسایشگاه معلولین جنگ و جوانان مخالفت می کنیم. با خودم می گویم برای امروز دیگر کافی است. براستی فـــــــــردا چه می شود؟

 

نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:0 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

 

        www.farim.ir عکس:سایت فریم

 

۱. اول از همه باید بگیم که دست سایت  tinypic درد نکنه که نه تنها عکس هامون رو upload نمی کنه بلکه عکس نا مربوط هم جاش می ذاره و کل وبلاگمون رو به هم می ریزه... ای بابا، فقط مونده بود که  tinypic ما رو تحریم کنه!!!

۲. ما دو تا هم که حسابی سرمون شلوغه ، انگار  عید رو از ما گرفته بودند ؛ یکی مون تازه از شمال ( فریم ) اومده و اون یکی راهی مشهده. فکر کنیم علت دیر updat کردن وبلاگمون هم مشخص شد، داریم جاده صاف می کنیم :)

۳. این مسافرت های پی در پی ما هم علت داره، معلوم نیست از اول خرداد بنزین گیرمون بیاد یا نه!؟! پس تا فرصت هست باید استفاده کنیم ؛) از طرفی مدام صحنه ماشینهای خاموش پشت چراغ قرمز به ذهنمون می یاد که در حسرت قطره ای بنزین هستند ، خدا بهمون رحم کنه!

 

نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:46 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت