تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ...
  

              

زهرا ب:

امروز بعد از مدت ها زهرا س  اومد دانشگاه پیش من. حوالی ساعت ۱۰ بود که با موبایل آب دیده ام ـ که خودش ماجرایی داره ـ  بهش زنگ زدم، گفت یه ربع دیگه می رسم. من و جمعی از دوستان برای استقبال نشسته بودیم که یه SMS برام اومد. Zahra S : Salam, man nemitunam biyam. sorry حالم گرفته شد که یهو دیدم سر و کله اش پیدا شد و طبق معمول من رو گذاشته بود سره کار.

بعد از جلوس زهرا و اومدن دوستان برای عرض ارادت :)  بهاره   زنگ زد و گفت من دم دانشکده شما هستم. دختر عمه گرام هم به همراه تنی چند از دوستانش به جمع ما پیوستند و همه راهی دانشکده حقوق و علوم سیاسی شدیم. در راه تمام سوژه های تعریف هایم رو به زهرا نشون دادم  و کلی خندیدیم. کمی در دانشکده حقوق از کتابخانه گرفته تا دفتر انجمن علمی علوم سیاسی گشتیم، نماز رو در نمازخانه حقوق اقامه کردیم و سپس به دنبال راهی برای ساکت کردن قار و قور شکم هایمان رفتیم. خدمت آقای آزاد در بوفه دانشکده ادبیات ناهار رو زدیم و یه سری رفتیم انجمن اسلامی و کمی با فاطمه ح گپ زدیم و خندیدیم. زهرا کارهای کلاس زبانش رو انجام داد و در نهایت با خوردن اسپیرال میوه ای دایتی این روز خوش رو به پایان رسو ندیم  و من راهی کلاس شاهنامه شدم و زهرا راهی کلاس زبان.

                                                                                                                والسلام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:52 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

 

رنگارنگ

 

این همه سرخ و سفید 
این همه آبی و سبز
این همه زردو بنفش
این همه رنگ....
که اندازۀ غمهای منست....

و چقدر مسخره است
خنده های ته دل
شادی های شب عید

وچقدر تکراریست
صبح و بیدار شدن
خسته و زار شدن

باز هم خوردن و خواب
خواندن شعر و کتاب


من چقدر دل زده ام!
زینهمه فکر شتاب :
"که برو دیرت شد !!"
گل چه می خواهد ؟ آب!

و چقدر مثل من است ،
آفتاب سر ظهر
سوختن با تر وخشک
عطش تشنگی و....
باز کوبیدن مشت

مشت بر هرچه که هست
مشت بر آب و درخت

مشت برباد که باد
آمد و پنجره را
مشت کوبید و شکست

مشت بر خاطره ها
مشت بر حرف دروغ

آه ! من بیزارم
از خیابان شلوغ

و چقدر رنگ شب است
حس تنهایی من
که چنین تاریک است
این همه راه؛ولی
راه من باریک است

حس تنهایی من
مثل تنهایی من
به خدا نزدیک است

من فقط منتظر حادثه ام
تو بیایی از در

همه چیزم را باز
بزنی رنگ دگر
...

فریبا شش بلوکی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:59 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت